پشت پنجره، روی شیشه، صدای قطرات است و داخل بوی نم. انگاری می گویند شکاف باریک برای ورود بسمان است. آخر چطور بسشان است. وقتی روی زمین به این بزرگی نمی توان زندگی کرد و گاهی از دری عظیم نمی شود تو رفت، از شکاف باریک مگر می شود رد شد.
پشت پنجره، روی شیشه، صدای قطرات است و داخل بوی نم. انگاری می گویند شکاف باریک برای ورود بسمان است. آخر چطور بسشان است. وقتی روی زمین به این بزرگی نمی توان زندگی کرد و گاهی از دری عظیم نمی شود تو رفت، از شکاف باریک مگر می شود رد شد.
اتاق تازه یه کم گرم شده. رادیاتور بازه و کامپیوتر روشن. کامپیوتره گرماش با سه چهارتا فن از رادیاتوره گاهی بیشتره. مخصوصا موقع بازی که صدای نفس نفسش میزنه. یه بار بابا که از دم کنتور رد میشد اینقدر تند میچرخیده که ترسیده بود و اومد دنبال برق خوره میگشت، یا من یا کامپیوتر چه فرقی داره.
داشتم Bully: Scholarship بازی می کردم که باز ارور داد و پرید بیرون، قبل از این که ران کنم دوباره؛ یه سر رفتم نت، یه لیست از بازیهایی که فرهنگ و ارشاد تازه ممنوع کرده زده بودن، اینم توش بود. شاید چون بازی بانمکیه. یکی از بچه شرای مدرسه وسیله یکی دیگه رو گرفته بود و بهش نمی داد و تو کمد رخکن سالن ورزشش گذاشته بود. طرف دست به دامن من شد که پس بگیر واست جبران می کنم و این حرفا. رفتم تو راه از یکی از بچه ها یه بشر که توش یه مایع سبز رنگ که بو گند می داد خریدم و رفتم تو رخکن. خالی بود، قایم شدم تا ناظم اومد نیگا انداخت و رفت. تا ناظمه بره جاهای دیگه رو وارسی کنه و برگرده قفل کمد رو با جون کندن باز کردم و وسیله طرف رو برداشتم و شیشه رو جاساز کردم و پشت کمد قایم شدم جوری که دید داشته باشم. یارو اومد تو رخکن تا در کمدشو باز کرد سرشو برد جلو بو گند مایع زد تو صورتش و حالش بد شد و رفت پای توالت نشست به عق زدن. مرحله بدش با بچه ها رفتیم حال چندتا سال بالایی رو گرفتیم یا شب هالوین بچه ها رو خوشحال کردم یا یه چیز دیگه یادم نیست.

نشستن و دیدن کسی که با نوک خودکار زیر پوستش دنبال چیزی که گم کرده میگرده اصلا کار جذابی نیست. میگن آدما که سنشون بیشتر میشه یه تیکه از خودشون که خیلی دوسش دارنو یه جایی تو یه روزه مثه همیشه گم میکنن وسط همون جایی که میرن و میخندن و حرف میزنن و زندگی میکنن. پیدا کردنش یکم سخت اما برگردوندنش خیلی سخته، گاهی به قیمت یه دنیا. چه خوب كه دادن دنيا كار سختي نيست، فقط
تا هميشه
گاهي ميشه
كه انگار نفسا
اون وسطا
توي گلو
گير ميكنه
ميگن
اين رسمشه.

رو تخت كه دراز مي كشم، همون وقتي كه آدم فكرش بين امروز و فرداش معلق ميمونه، هميشه چيزي كه اونو به آرامش خواب آور تبديل كنه وجود داره। نميشه نشست به اميد بهتر شدن فلان چيز و تموم شدن بهمان چيز، بايد از دل همون فلان و بهمان دو دستي كشيدش بيرون و حتي وقتي نيومد گفت "لگد دلت ميخواد." كنار رودخونه صداي آب مياد، زير ابر سياه بوي نم مياد، وسط يه دشت بوي سبزه مياد و كنار يه دبستان صداي جيغ بچه ها. همه چيزاي ساده اينجورين.
از کوچه که بسوی میدان رهسپار شوی دستان از جیب پالتو بیرون آور، بگذار باد و سرما هم با دستان تو مانوس شوند و آشنا. روزی حرف مرا باور می کنی که دیگر تو نیستی و پالتو مندرس است، من نمیدانم از عمر این پالتو چقدر گذشته است.
احمدرضا احمدی (عزیز من)